دغدغه های یک دختر کاملا معمولی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب

یه چیزی هست که از وقتی با شازده معاشرت خیلی خیلی جدی کردم برام خیلی عجیب و حتی ناراحت کننده شده...نه که از قبل بهش توجه نکرده باشم...ولی از اون موقع بیشتر شد...از وقتی در آستانه دو نفره شدن قرار گرفتم رفتارها و حرف های دوستهای متاهلم در مورد همسر هاشون(نه حرف های خصوصی بلکه اونهایی که خودشون میان میگن)برام جدی تر شده...یعنی که با دقت بیشتری گوش میدم....و راستش خیلی متاسف میشم...وقتی مبینم اینققده نارضایتی بالاست...و 90% خانوما از رابطه شون با همسرشون راضی نیستن...واضح و مبرهنه که منظورم روابط فیزیکی نیست.چون معمولا اینها چیزهایی که دیگه خیلی شخصیتر از اونه که بیان در موردش حرف بزنن....مثلا خانوم ح که یه خانوم خیلی خیلی قشنگ و خوشگله که تقریبا 40 سالشه و دو تا پسر خیلی ناز و باحال داره و به نظرت خیلی خیلی هم خوشبخته مدام به صورت نا محسوس از همسرش گله و شکایت میکنه....یا مثلا خانوم ش که 32 سالشه و یه پسر دبستانی داره هم همینطور...و خیلی های دیگه...مسلمه که نمیان بگن که آآآره شوهر ما هیولاسسسسسستتتتت....ولی خوب از نوع حرف زدنشون معلومه...و خب همین خیلی ها از وقتی من با شازده نامزد کردم خیلی حرفها می زنن...مثلا اینکه"آآآره الان وقت خوشی هاتونه و الان تو هر چی بگی و هر طوری که باشی نامزدت برات ضعف میکنه و سرش داد هم بزنی و کتکش هم بزنی بازم میمیره برات...بذار زندگیتون و زیر یه سقف شروع کنید...بذار 3-4 سال بگذره اون موقع حالتو می پرسم...."خب در اینکه دوران نامزدی یه دوران خاصه که شکی توش نیست..ولی معنیش این نیست که وقتی ازدواج کردیم همه چی تیره و تار و وحشتناک بشه...اونم شیرینی ها و خاص بودن خودشو داره...به نظر من سردی رواب.ط عاطفی چیزیه که خیلی وقتها خودمون باعثش میشیم...مثلا همین خانوم ح وقتی پسر 13 ساله ش زنگ میزنه چنااااااانننننننننننن قوورررررررررربون صدقه ش میره که انگاری چه خبره حالا....نمیگم کار بدی میکنه...به هر حال پسرشه و طبیعیه که دوسش داشته باشه...حرف من اینه که این آدم همممه انرژی رو میذاره واسه پسر هاش...و همه عاطفه شو خرج اونها میکنه....بعد اونوقت وقتی همسرش زنگ میزنه تبدیل میشه به یه خانوم بد اخلاق بی نهایت سرد...که جواب همسرش رو با آهان و اوهوم و اینها میده و حتی گاهی بد اخلاقی هم میکنه...البته به من ربطی نداره ها...اینها فقط مثاله...و میگم که طبیعیه که یه مردی که هیچچچچ انرزی مثبتی از تو نمی بینه نمی تونه مثه زمان نامزدیش گرم باشه...مسلما وقتی بچه های من و شازده دنیا بیان من عاشقشون باشم ولی دلیل نمیشه که اونها رو به شازده ترجیح بدم...همونجوری که مامان و بابام ما رو به همدیگه ترجیح ندادن...هنوزم که هنوزه بعد از سی و چند سال زندگی مشترک ما برای مامان و بابامون در درجه دوم اهمیت قرار داریم...هنوزم که هنوزه مامان من با این همه مشغله ای که داره بازم وقتی ساعت نزدیک اومدن بابام میشه ولو شده در حد یه رژ لب شاد و یه عطر زدن میک آپ میکنه و رنگ رژشو با رنگ پیرهنش ست میکنه...هنوزم که هنوزه میره پیشواز بابا و بغ.لش میکنه و صورتشو بو.س میکنه...هنوزم که هنوزه وقتی من و مامانم آماده میشیم تا با هم بریم مهمونی و هی تو خونه در حال رفت و آمدیم اگه بابا خونه باشه در حضور مامان خطاب به من میگه که"کوچولو درسته که خیلی خوشگلی ولی خودکشی هم بکنی بازم انگشت کوچیکه زن من نمیشی....خانومم تو رو خدا قبل اینکه بری برای خودت اسپند دود کن...."خب معلومه که این عشق کهنه نمیشه...تکراری و سرد نمیشه....آره اگه مامان منم هیچوقت برا بابام حوصله نداشت...هیچوقت منتظر خونه اومدن بابا نبود...هی قربون صدقه ما میرفت و جواب بابامو به زور میداد یا اگه بابام قدر دان و عاطفی نبود مبرهنه که از هم خسته میشدن یا میرفتن از هم دیگه واسه دیگران گله و شکایت میکردن...

بعدش از اونور ما از تهران که برگشتیم این همکارهای من هلاک کرده بودن منو بس که سین جیم کردن...و منم یه خورده ای براشون توضیح دادم که کجاها رفتیم واین حرفها...بعدش وقتی بهشون گفتم که نمی دونین چقققققده رینگمون به دست شازده میومد و چقده تو کت و شلوار دامادیش دوست داشتنی و فوق العاده شده بود اخمها رفت تو هم"وااااااااا دختررررر یه وقت این حرفها رو به خودش نگیاااا.....یه وقت ازش تعریف نکنی ها....بذار فک کنه دوسش نداری...بذار فک کنه ازش راضی نیستی...وگرنه ‍پر و بال میگیره و از موضع بالا بهت نگاه میکنه..."واااقعا زبونم بند اومده بود که جوابشونو بدم...تازه فهمیدم اینها چه آدم هایی هستن...چرا باید وقتی کسی رو دوست دارم ازش مخفی کنم و خودمو بی میل نشون بدم؟؟؟؟؟همون طوری که من از تحسین خوشم میاد شازده هم خوشش میاد....همونطوری که هر انسان طبیعی خوشش میاد...وقتی من حتی یه پولیور ساده بافت می پوشم و شازده جلوی همه میگه که چقد بهم میاد و اینکه خانوم من خیلی خیلی پرفکت و خوش لباسه حس خوبی به من دست میده....چرا من نباید وقتی شازده مو با لباس دومادی که بی نهایت هم بهش میاد و دلم براش غنج میره تحسین نکنم...تازه من آدمی هستم که حس های اینجوریمو اگه نگم اذیت میشم...حالم بد میشه...شازده هم آدمیه که می دونم دوست داره احساسای منو در مورد خودش بدونه...و خودشم هیچ وقت حس هاشو ازم مخفی نمی کنه....

این ‍پست دیگه داره خیلی خیلی طولانی میشه...حرف آخرم اینه که قبول دارم هر زندگی ی با زندگی دیگه فرق داره و قهرمان ها و بازیگرهای خودشو داره....ولی حس میکنم قوانین بازی تا حد زیادی مشترکه....همه آدمها از تحقیر و توهین و بی محلی بدشون میاد...همه آدم ها همسر های گرم و مهربون و عاشق میخوان...همه آدمها دوست دارن وقتی یه کار خوبی میکنن ازشون تشکر کنی...همه آدم ها بیزارن از اینکه وقتی یه اشتباهی میکنن مستقیم و خیلی رک و راست ازشون انتقاد کنی یا به جونشون غر بزنی....همه آدم ها دوست دارن که بهشون پر و بال بدی و دوسشون داشته باشی...البته منظورم همه آدم های نرمال و طبیعیه...و در اخر اینکه ایراد اغلب ما خانوم ها اینه که همیشه از بچگی منتظر شاهزاده رویاییه سوار بر اسب سفید آرزو ها هستیم که از راه برسه و بیاد و خوشبختمون کنه...و کوچکترین نقصی نداشته باشه...و خوشبخت شیم بدون اینکه خودمون کوچکترین تلاشی برای خوشبختیه خودمون و مهمتر از اون خوشبختیه شاهزاده هه داشته باشیم...در صورتی که همه شاهزاده های دنیا که قراره وارد زندگی هامون بشن آدم های پرفکت پرفکت نیستن...همونطوری که هیچ کدوم از ما نیستیم...هنر واقعی اینه که طوری باشیم که نقص هامون و به کمک هم فراموش کنیم و گمشون کنیم...وجوری رفتار کنیم که نقص طرف مقابلمون رو قلقلک ندیم...و اینکه متعهد شیم همونقدی که انتظار داریم طرفمون برای خوشبخت کردن ما تلاش کنه ما هم برای خوشبخت کردن اون تلاش کنیم....

[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ فیندیخ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه روزی از روزهای خوب خدا فیندیخ ۲۴ ساله و شازده ۲۵ ساله تصمیم گرفتن که مال هم باشن...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed



فروش بک لینکطراحی سایتعکس