|
دغدغه های یک دختر کاملا معمولی
| ||
|
نشستم روی تخت...تخت دو نفره م که حالا شده تخت دو نفره مون...به جلد زرشکیه اون دفترچه کوچیک دست می کشم و بازش می کنم...صفحه دوم معروف رو میارم...همون که توش نوشته که قانونا شرعا و عرفا تو همسر منی...و بعد آستارا رو بغ.ل می کنم که بوی تو رو میده و اشکام میاد رو گونه هام...و فکر میکنم و فکر و فکر.... همه اتفاقای هیجان انگیز از ساعت 5 بعد ار ظهر روز دوشنبه شروع شد که زنگ زدی که رسیدی دم در خونه ما...بدو بدو تا پایین اومدم و وقتی درخونه رو باز کردم و دیدمت ضربان قلبم رو 3000 بود..پروفسور کاخال(داداشت) اومده بود فرودگاه دنبالت و یه راست اومده بودی دنبال من تا بریم محضر واسه یه سری کارا...اینکه چقده تو مسیر محضر و تو خود محضرخندیدیم همه بماند...اینی که بعد محضر که سوار ماشین کاخال شدیم بهش گفتی که بیا عروسو فراری بدیم خیلی خیلی بامزه بود....و اینجوری بود که بیست دقیقه بعدش تو خونه شما بودیم...همه هیجانش به دیدن چمدون تو بود که وسط پذیرایی ولو شده بود...چیزی که دیدنش حس خوبی از بودن تو کنار خودم بهم میداد....همه هیجانش به التهاب قلب من بود وقتی نو.ازشم می کردی...اینقدی که دلم برای خودت و برای دستات تنگ شده بود...برای ن.رمیه رفتارت...برای همه حرفای قشنگت...برا اون همه ادب وقتی رفتیم خونه ما... سه شنبه 8.30 صبح که اومدی دنبالم اصلا فکر نمی کردم یکی از فوق العاده ترین روزای زندگیمو پیش رو دارم...رفتیم آزمایشگاه...بعدش خونه ما...بعدش دنبال یه سری خرید برای سفره عقدمون...بعدش رفتی جواب و گرفتی و دیدیم که خوشبختانه مشکلی نیست و برای نهار رفتیم خونه ما...و بعد از نهار که رفتیم تمرین رقص کنیم مثلا...تمرینی که تقریبا همممممه استرس های منو پودر کرد...و من وااقعا با تو یکی شدم انگار...درسته که بعدش به شدت عذاب وجدان گرفتم...درسته بعدش که رفتی خونه تون و از اونجا زنگ زدی که قرار شب و که با مامان و بابات قرار بود بیاین برای صحبت های نهایی باهام فیکس کنی از تغییر حالت صدام متوجه شدی و اونقد خوب باهام حرف زدی...که از هیچچی نترسم و من توجیح شدم...که شبش اومدین و آخرین حرفها هم زده شد...همه چی خیلی خیلی هیجان انگیز بود شازده....خودت منظورمو کاملا می فهمی.... چهار شنبه که برای نهار رفتیم سر.عین و بعدش رفتیم آپارتمان ما تا آهنگ هامونو سلکت کنیم کنیم...و بازم همه چی رویایی بود...بعدش منو رسوندی آرایشگاه برا ابروهام...و بعد بردیم برا اپیلاسیون...وبعدش اومدی دنبالم و رفتیم خونه ما...و دسته جمعی یه عالمه رقصیدیم و خیلی خیلی خوش گذشت...تنها ابر کوچولوی اون روز حرفای عاقد بود که گفت باید عروس خانوم حجاب کامل داشته باشن و ایضا تمام مهمونها...و منی که عصبی شدم و تویی که دعوت به آرامش کردی... پنج شنبه که اولین مراسممون بود...صبحش رفتم بیمارستان و مرخصی ساعتی گرفتم و اومدی دنبالم..بردیم آرایشگاه که پیدا نمی شد که نمیشد...آخه آدرسش تغییر کرده بود...برگشتنی سوار ماشین که شدم خورد تو ذوقت...موهامو واسه خاطر مراسم تیره کرده بودم و به وضوح از دستم دلخور شدی...منم از دستت دلخور شدم...عصرش رفتیم دنبال امیر و ساعت 6.5 منو رسوندی خونه..فقط 1.5 ساعت وقت داشتم که اماده شم...یهنی موهامو درست کنم...میک آپ کنم و لباس بپوشم...وسط اون همه جمعیت که از اینور اونور اومده بودن و جلوی آینه های واحد من دعوا بود به وضوح...ولی خیلی خیلی بانمک بود...آماده شدم...کت سه دکمه نارنجی تیره تنم بود با شلوار مشکی و کفش همرنگ لباسم...موهامو صاف صاف ریخته بودم رو شونه هام و منتظرت بودم...ودیر کرده بودی...دیر کرده بودین...همه باهم رسیدین...دسته گل عزیزمون که فقط فقط گل رز بود دادی دستم...خیلی خیلی خوش گذشت...کلی رقصیدیم...و من صاحب انگشتر تک نگین دوست داشتنیم شدم که به عنوان حلقه نشون انتخاب کرده بودم...یه عالمه رق.صیدیم...با هممه آهنگ هایی که سلکت کرده بودیم...با ککلی آهنگ های قدیمی که دوسشون داشتیم و آرزومون بود باهاشون برق.صیم...و این آخرین شب مجردیه زندگیه ما بود...
ادامه دارد.... [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۱٠:٤۸ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
چرا پرشین ادا درمیاره سر وارد کردن کد امنیتی؟؟؟؟صبح بیدار شدم و وبلاگ دوستهامو باز کردم تا بخونمشون...بعد خوندن هر چی سعی کردم کامنت بذارم نشد....حرفام تو دلم قلنبه شد یه جورایی....مخصوصا برای دو نفر.... اولیش داداش خودم که وقتی وبلاگشو خوندم و دیدم که شکر خدا تو امتحان تافل 102 شده وااااااااااااااقعااااااااا از ته ته ته دلم ذوق کردم واسه اینکه به چیزی که حقش بوده زسیده...و خودشم میگه که اصلا انتظارشو نداشته..ولی من از همون اولش انتظارشو داشتم...و می دونستم که میشه....جواد عزیز خیلی خیلی برات خوشحالم و امیدوارم همینجوری دونه دونه کارات ردیف شه...و میدونم که تو میتونی به هممه آرزو هات برسه...و مثه همیشه از صمیم قلبم برای موفقیتت دعا میکنم....واااای خیلی خیلی خوشحالم خداای مننننن.....ایشاللله تو این یکی امتحانت هم گللل بکککاااریییییییی....در مورد اون کسی هم که این روزها سرش خیلی شلوغه باید بگم که دومیش زهرا جونم که به سلامتی فارغ التحصیل شده...دقیقا می فهمم چی میگه...دانشگاه تب.ریز وااااقعا دانشگاه دلگیریه...اینو من میگم...شازده هم که دوران عمومیشو اونجا بوده میگه...همیشه همه سرد سرد سرد...یه جوری که غیر بومی ها میگفتن ما اگه کلاهمون هم بعد فارغ التحصیلی اونجا بیوفته برنمی گردیم ورش داریم:دی...خود شهرش خیلی خیلی خوبه ها...ولی یونیش اصلا...یادمه وقتی رفته بودم برای کارای طرحم اینقده باهام سرد برخورد شد که تمام وقت عینک آفتابی روچشم بود و اون زیر هی چشام پر اشک میشد...بگذریم.....کلللللی برات آرزوی موفقیت میکنم و ایشااللللله دکترا تهران قبول شی و گذرت هم اون ورا نیوفته...البته اون ورا به من نزدیک تری...ولی خودت مهم تری....در مورد پست آخر هم باید بگم که تجربه به من گفت که فرصت دادن کار خیلی خوبیه...اگه اون آدم از ایده آلات دوره اصلا اصلا بهش فکر نکن...ولی اگه بهشون نزدیکه بهش فرصت بده....این فرصت رو به هر جفتتون بده....از کجا معلوم؟؟؟شاید قلبی که دستشه دقیقا دقیقا همون قلبی باشه که دستهای تو منتظرش بوده..... و در مورد خودم حرف خیلی خیلی زیاده برای گفتن....اینقده این روزها در حال دوندگی هستم که حد نداره...الان که مامان زنگ زده گفته برم پایین...ایشالله امروز دوباره آپ میکنم و از خودم و کارام میگم.... دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسستتتوووووونننننننن دارررمممممممممم عزیزااااای دلممممممممممممم
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ۸:٢٦ ق.ظ ] [ فیندیخ ]
یه چیزی هست که از وقتی با شازده معاشرت خیلی خیلی جدی کردم برام خیلی عجیب و حتی ناراحت کننده شده...نه که از قبل بهش توجه نکرده باشم...ولی از اون موقع بیشتر شد...از وقتی در آستانه دو نفره شدن قرار گرفتم رفتارها و حرف های دوستهای متاهلم در مورد همسر هاشون(نه حرف های خصوصی بلکه اونهایی که خودشون میان میگن)برام جدی تر شده...یعنی که با دقت بیشتری گوش میدم....و راستش خیلی متاسف میشم...وقتی مبینم اینققده نارضایتی بالاست...و 90% خانوما از رابطه شون با همسرشون راضی نیستن...واضح و مبرهنه که منظورم روابط فیزیکی نیست.چون معمولا اینها چیزهایی که دیگه خیلی شخصیتر از اونه که بیان در موردش حرف بزنن....مثلا خانوم ح که یه خانوم خیلی خیلی قشنگ و خوشگله که تقریبا 40 سالشه و دو تا پسر خیلی ناز و باحال داره و به نظرت خیلی خیلی هم خوشبخته مدام به صورت نا محسوس از همسرش گله و شکایت میکنه....یا مثلا خانوم ش که 32 سالشه و یه پسر دبستانی داره هم همینطور...و خیلی های دیگه...مسلمه که نمیان بگن که آآآره شوهر ما هیولاسسسسسستتتتت....ولی خوب از نوع حرف زدنشون معلومه...و خب همین خیلی ها از وقتی من با شازده نامزد کردم خیلی حرفها می زنن...مثلا اینکه"آآآره الان وقت خوشی هاتونه و الان تو هر چی بگی و هر طوری که باشی نامزدت برات ضعف میکنه و سرش داد هم بزنی و کتکش هم بزنی بازم میمیره برات...بذار زندگیتون و زیر یه سقف شروع کنید...بذار 3-4 سال بگذره اون موقع حالتو می پرسم...."خب در اینکه دوران نامزدی یه دوران خاصه که شکی توش نیست..ولی معنیش این نیست که وقتی ازدواج کردیم همه چی تیره و تار و وحشتناک بشه...اونم شیرینی ها و خاص بودن خودشو داره...به نظر من سردی رواب.ط عاطفی چیزیه که خیلی وقتها خودمون باعثش میشیم...مثلا همین خانوم ح وقتی پسر 13 ساله ش زنگ میزنه چنااااااانننننننننننن قوورررررررررربون صدقه ش میره که انگاری چه خبره حالا....نمیگم کار بدی میکنه...به هر حال پسرشه و طبیعیه که دوسش داشته باشه...حرف من اینه که این آدم همممه انرژی رو میذاره واسه پسر هاش...و همه عاطفه شو خرج اونها میکنه....بعد اونوقت وقتی همسرش زنگ میزنه تبدیل میشه به یه خانوم بد اخلاق بی نهایت سرد...که جواب همسرش رو با آهان و اوهوم و اینها میده و حتی گاهی بد اخلاقی هم میکنه...البته به من ربطی نداره ها...اینها فقط مثاله...و میگم که طبیعیه که یه مردی که هیچچچچ انرزی مثبتی از تو نمی بینه نمی تونه مثه زمان نامزدیش گرم باشه...مسلما وقتی بچه های من و شازده دنیا بیان من عاشقشون باشم ولی دلیل نمیشه که اونها رو به شازده ترجیح بدم...همونجوری که مامان و بابام ما رو به همدیگه ترجیح ندادن...هنوزم که هنوزه بعد از سی و چند سال زندگی مشترک ما برای مامان و بابامون در درجه دوم اهمیت قرار داریم...هنوزم که هنوزه مامان من با این همه مشغله ای که داره بازم وقتی ساعت نزدیک اومدن بابام میشه ولو شده در حد یه رژ لب شاد و یه عطر زدن میک آپ میکنه و رنگ رژشو با رنگ پیرهنش ست میکنه...هنوزم که هنوزه میره پیشواز بابا و بغ.لش میکنه و صورتشو بو.س میکنه...هنوزم که هنوزه وقتی من و مامانم آماده میشیم تا با هم بریم مهمونی و هی تو خونه در حال رفت و آمدیم اگه بابا خونه باشه در حضور مامان خطاب به من میگه که"کوچولو درسته که خیلی خوشگلی ولی خودکشی هم بکنی بازم انگشت کوچیکه زن من نمیشی....خانومم تو رو خدا قبل اینکه بری برای خودت اسپند دود کن...."خب معلومه که این عشق کهنه نمیشه...تکراری و سرد نمیشه....آره اگه مامان منم هیچوقت برا بابام حوصله نداشت...هیچوقت منتظر خونه اومدن بابا نبود...هی قربون صدقه ما میرفت و جواب بابامو به زور میداد یا اگه بابام قدر دان و عاطفی نبود مبرهنه که از هم خسته میشدن یا میرفتن از هم دیگه واسه دیگران گله و شکایت میکردن... بعدش از اونور ما از تهران که برگشتیم این همکارهای من هلاک کرده بودن منو بس که سین جیم کردن...و منم یه خورده ای براشون توضیح دادم که کجاها رفتیم واین حرفها...بعدش وقتی بهشون گفتم که نمی دونین چقققققده رینگمون به دست شازده میومد و چقده تو کت و شلوار دامادیش دوست داشتنی و فوق العاده شده بود اخمها رفت تو هم"وااااااااا دختررررر یه وقت این حرفها رو به خودش نگیاااا.....یه وقت ازش تعریف نکنی ها....بذار فک کنه دوسش نداری...بذار فک کنه ازش راضی نیستی...وگرنه پر و بال میگیره و از موضع بالا بهت نگاه میکنه..."واااقعا زبونم بند اومده بود که جوابشونو بدم...تازه فهمیدم اینها چه آدم هایی هستن...چرا باید وقتی کسی رو دوست دارم ازش مخفی کنم و خودمو بی میل نشون بدم؟؟؟؟؟همون طوری که من از تحسین خوشم میاد شازده هم خوشش میاد....همونطوری که هر انسان طبیعی خوشش میاد...وقتی من حتی یه پولیور ساده بافت می پوشم و شازده جلوی همه میگه که چقد بهم میاد و اینکه خانوم من خیلی خیلی پرفکت و خوش لباسه حس خوبی به من دست میده....چرا من نباید وقتی شازده مو با لباس دومادی که بی نهایت هم بهش میاد و دلم براش غنج میره تحسین نکنم...تازه من آدمی هستم که حس های اینجوریمو اگه نگم اذیت میشم...حالم بد میشه...شازده هم آدمیه که می دونم دوست داره احساسای منو در مورد خودش بدونه...و خودشم هیچ وقت حس هاشو ازم مخفی نمی کنه.... این پست دیگه داره خیلی خیلی طولانی میشه...حرف آخرم اینه که قبول دارم هر زندگی ی با زندگی دیگه فرق داره و قهرمان ها و بازیگرهای خودشو داره....ولی حس میکنم قوانین بازی تا حد زیادی مشترکه....همه آدمها از تحقیر و توهین و بی محلی بدشون میاد...همه آدم ها همسر های گرم و مهربون و عاشق میخوان...همه آدمها دوست دارن وقتی یه کار خوبی میکنن ازشون تشکر کنی...همه آدم ها بیزارن از اینکه وقتی یه اشتباهی میکنن مستقیم و خیلی رک و راست ازشون انتقاد کنی یا به جونشون غر بزنی....همه آدم ها دوست دارن که بهشون پر و بال بدی و دوسشون داشته باشی...البته منظورم همه آدم های نرمال و طبیعیه...و در اخر اینکه ایراد اغلب ما خانوم ها اینه که همیشه از بچگی منتظر شاهزاده رویاییه سوار بر اسب سفید آرزو ها هستیم که از راه برسه و بیاد و خوشبختمون کنه...و کوچکترین نقصی نداشته باشه...و خوشبخت شیم بدون اینکه خودمون کوچکترین تلاشی برای خوشبختیه خودمون و مهمتر از اون خوشبختیه شاهزاده هه داشته باشیم...در صورتی که همه شاهزاده های دنیا که قراره وارد زندگی هامون بشن آدم های پرفکت پرفکت نیستن...همونطوری که هیچ کدوم از ما نیستیم...هنر واقعی اینه که طوری باشیم که نقص هامون و به کمک هم فراموش کنیم و گمشون کنیم...وجوری رفتار کنیم که نقص طرف مقابلمون رو قلقلک ندیم...و اینکه متعهد شیم همونقدی که انتظار داریم طرفمون برای خوشبخت کردن ما تلاش کنه ما هم برای خوشبخت کردن اون تلاش کنیم.... [ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ۳:٠۳ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
چهارشنبه و پنج شنبه هفته گذشته به خرید عروسی گذشت...یعنی اولش که من و مامان شازده روز سه شنبه رفتیم تهران و خود شازده هم چهارشنبه اومد...خلاصه از صبح چهارشنبه خرید های ما شروع شد...همه چیزایی که خریدیم دقیقا دقیقا چیزایی بودن که دوس داشتم...و واااقعا خیلی به دلم نشست...ولی دوست داشتنی تر از همه چی رفتار شازده بود....و رفتار مامان شازده....واقعا هر جفتشون رو دوس داشتم...یه چیز بامززه که بود این بود که ما رینگ هامونو خیلی خیلی سخت تر پیدا کردیم..من و شازده علاوه بر حلقه های نامزدیمون رینگ طلاییه طلاییه توپول توپول می خواستیم و اصصصصلا پیدا نمی شد...بعد وقتی دیگه ججدا نا امید شده بودیم خیلی خیلی شانسی دقیقا اون چیزی که می خواستیم و پیدا کردیم...همه رینگ ها یا طلایی نبودن یا توپر نبودن و یا توپولی گرد نبودن...بعد وقتی اونی رو که می خواستیم پیدا کردیم دیگه خیالمون راحت شد...سر خریدن حلقه وقتی شازده حلقه شو دستش کرد یواشکی تو گوش من گفت که"حس عجیبی دارم جزیره....تا حالا تو این انگشتم انگشتری امتحان نکرده بودم"...آخرای خرید هامون حال شازده یه جور عجیب و غریبی شد...ساکت شده بود...یه جوری انگاری واسه چیزی نگرانه...یا از چیزی ناراحته....یه ریزه هم رنگش پریده بود...از اونجایی که من یه اخلاق گندی دارم وهمه چیو به خودم می گیرم و بداخلاقیم گل میکنه با شازده سر سنگین شدم...و سر سنگینیم حتی تو خونه عموم و تا بعد از شام ادامه داشت....اخه دیشبش که شازده نیومده بود زن عموم زنگ زد و گفت فردا شب بیاین خونه ما...خلاصه ما هم با رینگ هامون رفتیم و زن عموم هم وااااقعا مثه همیشه گل کاشت و کلللی برامون شمع روشن کرد و رینگ هامونو وسط یه عااالمه گل گذاشت و عموم که یه جورایی ریش سفید فامیلمون محسوب میشه رینگ ها رو برامون آورد و خلاااصه خیلی مراسم خوشگلی شد....اخه من و شازده کککلاااا عااااشق این مراسم های غیر رسمی و خودمانی هستیم....و وااااقعا همه چی عالی بود...فقط سگ عموم اینها که من خیلی خیلی خیلی ازش می ترسم کشششت منو رسما...طفلک شازده ککککل حواسش به این بود که یه جایی بشینه که اگه ژان ژان بخواد بیاد طرف من نذاره....از اونورم که اخلاق بده ی من طلوع کرده بود و خلاصه هر چی شازده میومد کنارم و دستمو می گرفت و دست مینداخت دور شونه هام هی خودمو عقب می کشیدم...می دونم اصصصلا کارم خوب نبوده....تازه بعدش که فهمیدم چه اشتباهی کردم حالم بد تر شد...شب که اومدیم خونه رو کاناپه جلو تی وی بودیم...من وسط شازده و پزشک دهکده نشسته بودم....بعد هی یه صدایی میومد...بعد از اونجایی که ما فرزندان خانواده ص کککککککلا مشکل گوارشی داریم من شککم به پزشک دهکده رفت بیشتر....ولی بمیرم الهی بعدش دیدم نهههههههههه این صدای قار و قور و تحریک شدگیه روده رو با گوش راستم می شنوم...که برگشتم به شازده که نگاه کردم گفت"جزیره از عصر حالم بده و مسموم شدم" و خلاصه تو کل زمانی که من واسه شازده قیافه گرفته بودم و محلش نمیذاشتم این بشر دل پیچه داشته و نمی گفته....اینقده غصه خوررردم و اینقده پشیمون شدم که خدا می دونه..دیگه پشدم رفتم براش چایی نبات درست کردم و خورد و یه خررده بهتر شد....فرداش این دفعه دو گروه شدیم...من و شازده...مامان و مامان شازده....مامان هامون رفتن انگشتری های منو که داده بودیم سایز کنن برام بگیرن و ما هم رفتیم برای خرید کت و شلوار برا شازده
پوی.ان عزیزم....خیلی خیلی خوشحالم که تو رو دارم....نمی دونم آینده چجوری خواهد بود...نمی دونم چقده باهم خوشبخت خواهیم بود...ولی خوشحالم که الان خوشبختم...خوشحالم که مهربونیو دارم....تحسینتو دارم....خوشحالم که ازم تعریف می کنی و دوسم داری...خوشحالم واسه خاطر احترامی که واسه خانواده م قائلی...خوشحالم مامان و بابام رو دقیقا اونجوری صدا می کنی که ما چهار تا خواهر و برادر صداشون می کنیم(آنا و آتا)....خوشحالم واسه خاطر همه چی...واسه خاطر لحظه هایی که صورتمو تو دستات می گیری و بعد با دو تا انگشتات گونه هامو فشار میدی و صورتمو می بری سمت خودت و بو.سم می کنی....واسه خاطر همه بغ.ل کردن های یواشکی....واسه خاطر حرفای خوبت...واسه خاطر حمایت کردنت...واسه خاطر پر و بالی که بهم میدی....واسه خاطر اعتماد به نفسی که باعث میشه فک کنم می تونم پرفکت ترین همسر دنیا باشم"جزیره اینقده ظریف و ملایم هستی که می خوام ساعت ها پیشت باشم و از همه دنیا ببرم...تو آرومم می کنی...یه نیروی عجیبی داری که رامت شدم....استرس هام و خستگی هام و بی قراری هامو از یادم می بری..و..و..."و همه اینها خوبه...و همه اینها باعث میشه احساس قدرت کنم....همه اینها باعث میشه احساس کنم می تونم برای مردی که می دونم قراره همیشه خسته از اتاق عمل های سنگین بیاد خونه آغو.ش گرم و امن و مهربونی باشم..می دونم که به قول فروغ پایان راه ناپیداست....ولی مامی خوایم هممه سعیمونو بکنیم که تک تک لحظه های زندگیمون دوست داشتنی باشه....خدایا کمکمون کن.... [ ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ٧:٠٩ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
وای باورم نمیشه...ماه دیگه این موقع من دیگه مجرد نیستم...این ماه اخرین ماه مجردیه منه...با نرسی سوس که حرف میزنم و اینو که بهش میگم میگه که دختر یعنی تو الان خودتو مجرد می دونیییی؟؟؟؟؟ و من میگم آره...من واقعا هنوز مجردم...هنوز تو صفحه دوم شناسنامه م اسم هیچ مردی وجود نداره...هنوز وقتی دارم یه فرمی رو پر میکنم می نویسم مجرد...متاهل شدن فک کنم حس خوبی داشته باشه....ولی خب یه خرده هم استرس آوره...متاهل شدن پر از مسئولیت های جدیده...متاهل شدن یعنی تو دیگه فقط خودت و خودت نیستی...یعنی تو تصمیم گیری هات بهتره نظر شریک زندگیتو هم بپرسی...آره درسته که اگه همسر آدم خوب باشه ساپورت روحیت خیلی خیلی بیشتره...ولی خب احساس میکنم نگرانی ها و ترس های خاص خودشو هم داشته باشه...من از انتخاب شازده به عنوان شریک زندگیم مطمئنم...ترس من از خودمه...نمی دونم چه جور همسری خواهم بود....همیشه همسر بودن برای من برابر بوده با پرفکت بودن...همیشه وقتی حرف ازدواج میومد وسط من تو دلم می گفتم که می خوام برای همسرم پرفکت ترین همسر دنیا باشه....و فک میکردم که پتانسیل شو دارم....ولی وقتی پای عمل میاد وسط و از اونجایی که هیچ کسی نمی تونه پرفکت پرفکت باشه آدم استرس می گیره...و من این روزها بیشتر از اینکه به نقاط قوتم فک کنم به نقاط ضعفم فک میکنم و می ترسم خیلی زیاد....دیشب با شازده داشتیم در مورد روز عقدمون و لحظه عقدمون حرف می زدیم....شازده معتقده که اون لحظه یکی از بهترین لحظه های زندگیش خواهد بود....من میگم که آره منم مطمئنم که خیلی حس بی نظیریه ولی ترسناک هم هست....در جوابم میگه که جزیره چرا بین این همه حس های بی نظیر تو حس ترس رو اینقد پررنگ می کنی؟؟؟آخه از چی می ترسی که اینقده داری از من پنهونش می کنی؟؟؟؟ و به شوخی ادامه میده ک"عزیزم هنوز یه ماه فرصت داری ها....اصلا نترس....اگر مطمئن نیستی هنوز دیر نشده...."و یه دفعه جدی میشه"جزیره فک کنم تو این مدت منو خوب شناخته باشی...اخلاق هامو می دونی....بذار یه خورده از نقطه ضعف هام برات بگم....درسته که آدم ملایمی هستم ولی گاهی هم بد اخلاق و عصبانی میشم و تند...اگرچه تو این چند ماه اینقده خوب کنارم بودی و اینقده رفتارت باهام خوب بوده و اینقده تو تمام موقعیت ها درکم کردی که جایی برای عصبانیت نمونده...اینکه وقتای که خودم از یه چیزی لجم گرفته بعد طرفم در مورد همون چیز بهم پیله کنه خیلی خیلی وحشتناک میشم و تو با این روحیه نرم و آروم هیچوقت نذاشتی که عصبانی شم...مشغله کاریم خیلی زیاده و خودتم می دونی و ...و....و....."چیزای دیگه که شاید درست نباشه اینجا در موردش حرف بزنم....و اینکه شازده بار ها و بارها بهم گفته که در کنار من استرس ها و خستگی هاشو فراموش می کنه....اینکه بارها و بارها گفته که اینقد نجیب و دوست داشتنی هستم که بهش آرامش بدم...و اینکه میگه کنار من وااقعا خوشبخته....و همه این حرفها منو آروم می کنه..ولی بازم می ترسم....از خودم...از خود خود خودم....و خیلی دوست دارم که جرات پیدا بکنم و با شازده از ترسام بگم...ولی نمی تونم....مطمینم که حرف زدن با شازده اونم قبل عقد تنها راهیه که می تونه منو به آرامش برسونه....و ته مونده های دو دلیم رو نه برای عروسی با شازده بلکه در مورد خود خود خود عروسی کردن از بین ببره....ولی واقعا نمیشه....نمی دونم چرا....اول و اخرش که شازده قراره بفهمه....ولی من دوست دارم خودم در موردش باهاش حرف بزنم و نمی تونم.... ماه دیگه...عصر زمستونیه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰ من قراره برای همیشه با دنیای شیرین مجردی خدافظی کنم...با دنیای شیطونی های خاص خاص خاص دخترونه....و با همه حس های قشنگ گاهی عجیب و غریبش....دوست های گلم انرژی مثبت هاتونو تو این ماه ازم دریغ نکنید لطفا.... [ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ٧:٤٠ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
تقدیم به نورا جون عزیز مهربون نازنین خودم: اولا که برای دوستهای گلم همه کاری می کنم و تازه شم خیلی خوشحالم میشم که ازم سوال های اینجوری بپرسن.... درمورد چاقیه شکمی چند تا مسئله مهم وجود داره: اولیش اینه که در حال حاضر رژیمی نداریم که فقط شکم رو لاغر کنه....البته یه عدا ای یه ادعاهایی کردن در این مورد که خیلی ثابت نشده فعلا...ولی نکته ی مهم ثابت شده اینه که وقتی ما رژیم می گیریم و لاغر می شیم از هر جایی که تجمع چربی بیشتر باشه برداشت چربی هم بیشتر خواهد بود...مثلا وقتی یه کسی هست که تجمعش تو منطقه شکم بیشتره برداشتش از شکم بیشتر خواهد بود...برخلاف این تصور غلط که فک می کنیم وقتی ر\یم میگیریم همه جا لاغر میشه به جز جاییه که انتظار داریم...و اینکه اغلبا به اشتباه فک می کنیم صورتمون لاغر شده....در واقع در طی پروسه لاغر شدن برداشت چربی از همه جا وجود داره...یعنی صورت هم یه مقداری لاغر میشه ولی درصد و مقدار برداشت از جایی که تجمع بیشتره بیشتر اتفاق میوفته....در مورد ورزش هایی مثه دراز نشست و اینجور چیزا ثابت شده که چندان تو آب شدن چربی ها تاثیری نداره و تنها کاری که میکنه اینه که ماهیچه های اون منطقه رو سفت میکنه و باعث میشه سایز کمتر شه...و فقط همین...و این دقیقا همون تاثیر معجزه آوریه که سفت نگه داشتن شکم در حین فعالیت های عادی و روزمره روی صاف شدن شکم داره.... در مورد فیبرهم باید بگم که به ترتیب حبوبات/غلات/میوه ها و در انتها سبزیجات منابع خیلی خیلی غنیه فیبر هستن...ولی از اونجایی که حبوبات و میوه ها و غلات یه مقداری کالری بیشتری دارن توصیه میشه که برای کسایی که میخوان وزن کم کنن سبزیجات منابع عمده تامین فیبر باشن...سبزیجات در واقع همون وعده های غذایی شکم سیر کن هستن...مثلا سالاد....و برای سنین ما با نیاز های خاص خودش سبزیجات برگ سبز مثل اسفناج و جعفری و چیزای اینجوری...توصیه میشه که سبزیجات به صورت دست نخورده و خام مصرف بشن تا فیبر و ویتامین هاش حفظ بشه....کلا سالاد و سبزیجات وعده های غذایی آزاد هستن و هر چقد دوست داشته باشی میتونی نوش جااااااان کنی دوست جون عزیز دل خودممممممم....امیدوارم تونسته باشم کمکت کنم [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۸:٠٦ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
این پست رو به سرکار خانوم عسلی تقدیم می کنم... عسلی عزیز اولا که هیچ اشکالی نداره که شما این سوال رو پرسیده بودین و این وبلاگ هم متعلق به خواننده هاست....ثانیا در مورد رژیم های لاغری خیلی حرف برای گفتن هست...متاسفانه خیلی خیلی خیلی از رژیم ها کلا علمی و اصولی نیست...و اصلا با شرایط اون کسی که می خواد اون رژیم رو داشته باشه جور درنمیاد...پیشنهاد من به شما اینه که قدم اولو رو محکم و درست بردارین و در درجه اول به خبره این کار مراجعه کنید...که اون شخص با توجه به شرایط کلللی زندگی شما(نه فقط قد و وزن و سن) مشاوره تون کنه...مشاور خبره باید همه اون چیزایی رو که منجر میشه به رفتاری به نام خوردن رو بررسی کنه...چیزایی مثه اشتها...وضعیت خانوادگی...وضعیت فرهنگی..بیماری ها...داروها...استرس ها...آلرژی ها و خیلی خیلی چیزای دیگه...در صورتیکه متاسفانه این روزها توی رژیم های غذایی همه چی خلاصه شده تو قد و وزن و سن و دیگه فوق فوق فوقش درصد چربیه بدنی... امیدوارم تونسته باشم سوالتو جواب بدم...بازم اگه سوالی داشتی خوشحال میشم راهنماییت کنم... [ ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ] [ ٩:۱٥ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
امروز یکی از مزخرف ترین روزهای عمر من بود...جریان از اونجایی شروع شد که دی.وان محا.سب.ات کش.ور 46 نفر از کارکنانش رو واسه یه سری چکاپ های دوره ای ارجاع داده به بیمارستان ما...بعد دیگه یه سری درمانگاه ها مثل داخلی و قلب و چشم و اینها رو رفته بودن...یکی از جاهایی که قرار بود برن مرکز رژیم درمانیه من بود...اولش خیلی حرص خوردم که چرا به عنوان نیروی طرحی مجبورم این قضیه رو قبول کنم(با توجه به اینکه هیچچچچی هم این وسط به من نمیرسه)...ولی به فال نیک گرفتم و گفتم که یه سری فنون مشاوره رو یاد می گیریم و بعدها برای مطب خودم خوبه...مخصوصا وقتی دیروز اول صبح و کاملا آن تایم طبق قراری که 5 شنبه گذاشته بودیم اومدن و به شششششدت آگاه و حساس نسبت به قد و وزن و اینها کللللی خوشحال تر شدم...از اینکه بالاخره بعد از 3 ماه سر و کلله زدن با یه عده بی فرهنگ بی سواد(نود درصد اینطورن به خدا) با 4 تا آدم حسابیه با انگیزه هم قراره مشاوره کنم...من کللا مدلم اینجوره که واسه مریض های با انگیزه کاااملا وقت میذارم و معتقدم که وقتم مال اونهاست...اصلا هم برام مهم نیست میزان سوادشون چقدره...مهم میزان انگیزه ست...وقتی می بینم که یه خانومه که دیپلم هم نداره ولی دغدغه ش اینه که مطالب رو بگیره یا مثلا سوال هاشو یادداشت کرده ورداشته آورده واسه من خیلی قابل تقدیره...واسه همچین آدمی من با کمال میل و افتخار 1 ساعت هم شده که وقت گذاشتم...ولی اغلب مریض های بیمارستان ما یه سری بی انگیزه بد بوئه بی سواد غیر قابل تحملن که حتی زورشون میاد 2600 تومن حق ویزیت منو پرداخت کنن یا اینکه میان بابت همین مبلغ جدا کم باهات بحث هم می کنن...هرقددم واسشون توضیح میدی که همین کار رو من اگه بیرون بیمارستان انجام بدم برابار اول کم کم 10-15 تومن و برای بارهای بعد 6 تومن میگیرم اصصصصلا نمی فهمن که...انگاری تو کله شون به جای مغز پهن پر شده....واسه همچین آدمهای باید رژیمو هرچه زود تر تنظیم کنی و بدی دستشون تا هر چه زودتر از اتاقت برن بیرون و بوی وحشتناکشون هم پشت سرشون ببرن....بعد اونوقت آدمی مثه من که واقعا دغدغه م مشاوره ست تو همچین محیطی کم میارم...و نتیجتا دنبال هر فرصتی می گردم که به دغدغه اصلیم برسم.... خلاصه صبح امروز مثه همه روزهای دیگه شروع شد...ترد میلمو رفتم...دوشمو گرفتم...یه لیوان شیر خوردم و راهی بیمارستان شد....اولین کارمند اون اداره هه طبق قرار قبلی راس ساعت 8 تو مطبم حاضر شد...مشاوره شو انجام دادم...دومی...سومی...چهارمی...و و و...سر هفتمی بود که دیدم اینقد سرم گرم مشاوره م شده که متوجه نیومدن منشیمون نشدم...متوجه اینکه یه نرس دیگه رو فرستادن جاش هم نشدم...تو فاصله مریض هفتمی و هشتمی یه لیوان چایی خوردم و بعدش که مریض هشتم و هم دیدم دیگه واااقعا انرژیم تموم شده بود و یه ریزززززه دل پیچه داشتم...رفتم اتاق کناری...دو تا از نرس ها هم اونجا نشسته بودن....خلاصه وسط شوخی حرف های خنده دار بهم رسوندن که درست نیست که با این ها اینقده مشاوره هامو طول میدم...یا براشون توضیح میدم و این حرفها...اینها چه می فهمن که من نرس نیستم که کارم تزریق و پانسمان و کارای اینجوری باشه...کار اصلیه من مشاوره ست...هر رفرنسی که بیارم هم توش نوشته شده که حداقل حداقل 45 دقیقه باید برای مراجعه کننده وقت گذاشت...من چون جو این بیمارستان و می شناسم و می دونم چه جای مزخرفیه وقتی مراجعه کننده هام مرد هستن در اتاقمو باز میذارم...اینها هم از اونور حرفهای منو شنیدن..و از نظرشون خیلی خیلی وحشتناکه که مثلا من گفتم آقایون دارای چاقیه شکمی هستن و بعد از 40 سالگی احتمال چاقی بخصوص چاقیه شکمی بیشتر میشه...یا اینکه مثلا گفتم ورزش های قدرتی انجام بدین و حین ورزش حتما مصرف آب داشته باشین...کجای اینها بده؟؟؟؟؟هااان؟؟؟؟؟وقتی مبی نم موقع توضیحاته من قلم کاغذ درمیارن تا یادداشت کنن واسه چی باید دریغ کنم؟؟؟؟درس خوندم...رفرنس ها رو حفظ کردم واسه همین روزها دقیقا...چرا وقتی یه سوال می پرسن و جوابشو می دونم به صرف مرد بودن اونها باید جواب ندم....اینها خودشون فکرشون اینقده مسمومه که با مسائل خصوصیه دو نفره هم دیگه شوخی هم می کنن...بعد اونوقت زورشون به من میرسه...اینها خودشون وقتی از کنارشون رد میشی به خودشون اجازه میدن که به عنوان شوخی به نقاط حساس بدنت که فقط و فقط مربوط به خودته دست بزنن و هرقدم که شوخی و جدی تذکر بدی به هیچ جاشون هم حساب نکنن بعد اونوقت واسه من درس اخلاق میدن...که نمی دونم مردها فلان قدرموجودات پستی هستن و نمی دونم مدام به فکر سوئ استفاده ن و الان اینها رو که تو مشاوره کردی رفتن دور هم نشستن و واسه همکارای دیگه که قراره روزهای دیگه بیان تعریف می کنن که قرااره یه لعبتی باهاتون مشاوره کنه...که نمی دونم صداش نازکه و خوشگله و بوی عطرش تا اینور میزش میاد و فلان جاش اینجوریه و از این خزعبلات....به خدا همین الانم که دارم اینها رو تایپ می کنم اشکم داره درمیاد...من این حرفها رو توهین به خودم می دونم...فک می کنم از نظر فکری به این حد از بلوغ رسیدم که فرق آدم های با انگیزه رو با آدم های مریض بدونم...حتی بین همین 8 نفری هم که امروز اومده بودن وقتی یه پالس این شکلی می گرفتم رفتارم و تغییر می دادم....ولی دلیل نمیشه به صرف مرد بودن و اینها که اصلا هم به این مباحث اعتقاد ندارم همه رو به یه اتیش بسوزونم....و واااااقعا دلم سوخت....اصلا درسته که خانوم های ترک اغلب خیلی خیلی خوب و اهل زندگی و اینها هستن ولی این بدبینی خیلی وقتها بی جا رو هم دارن دیگه...و همینه که باعث میشه نه ظریف باشن ونه خانوم...من منکر جدی بودن نیستم...من منکر متشخص بودن نیستم...ولی منکر بدبینی و منکر تر و خشک رو با هم سوزوندنم....خلللاصه این حرفها رو شنیدم و از ناراحتی و خجالت خیس عرق شده بودم و اینقد دل درد بدی داشتم که خدا می دونه...تو این هیر و ویر 3 تا مشاوره اورژانسی از بخش برام اومد...رفتم دم آسانسور که دیدم خرابه و با اون حالم مجبور شدم تا طبقه چهارم از پله ها بالا برم...واسه یه دونه مریض ترخیصیه بخش داخلیه زنان کوفتی...که وقتی مشاوره ش کردم دیدم تو خلاصه پرونده نوشته(مشاوره تغ.ذیه انجام شد..مریض مرخص است)...در حالیکه من برگه مشاوره شو امضا نکرده بودم....و این معنیش این بود که کللل 4 طبقه بالا اومدن من بیخود و بی جهت بوده...رفتم سمت استیشن پرستاری...تو چشای نرس مسئول بخش زلللللللل زدم و گفتم از این به بعد وقتی لطف می کنید و با علم سرشارتون در کنار وظایف خطیر پرستاری زحمت رژیم درمانی رو هم متحمل میشین به منم خبر بدین تا مجبور نشم 4 طبقه پله رو بالا بیام...بی شعورن به خددددا.....بگو اخه ابله تو که اینو ترخیص کردی واسه چی برای من مشاوره اورژانسی می فرستی پایین آخههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه واااقعا جنازه مو رسوندم داخلیه مردان...اینقد حال جسمی و روحیم بد بود که واقعا تو اون لحظه دلم می خواست رو کره زمین از اول نیومده باشم...نرس مسئول مردان تو استیشن نبود...مشاوره هامو انجام دادم و بعدش رفتم تو اتاق پشتیه استیشن نشستم و رسما زدم زیر گریه...کاااری که جدددددا تو مکان های عمومی از من بعیده....اشکام همینجوری از گونه هام سر می خورد و میومد پایین و می ریخت روی روپوشم...یه دفعه همون نرس مسئوله که همممه هم دوسش دارن و خیلی هم خوب و ماه و دوست داشتنیه اومد تو و خلاصه کلی اولش ترسیده بود...فک می کرد مریض هام واسه م ایجاد مزاحمتی چیزی کردن...ولی وقتی بهش گفتم که روز وحشتناکی رو داشتم و الانم دارم از دل درد هلاک میشم بلندم کرد و برد تو اتاق که شبیه اتاق استراحت بود و یه مسکن بهم تزریق کرد و گفت تا هروقت میخوای اینجا دراز بکش...فک کنم دو ساعتی خوابیدم و وقتی بیدار شدم وااااقعا واااقعا حالم بهتر شده بود...خدا عمرش بده...واااقعا ازش تشکر کردم و تو دلم تعجب کردم که چطور میشه قشر پرستاری اینقد متفاوت باشه...یکی اینقد دلسوز و یکی دیگه....بعدم اومدم خونه..تو خونه هم دو سه ساعتی خوابیدم و الان هم خوب خوبم شکر خدا....شازده هم امروز خیلی خیلی خیلی درگیر بود و از صبح تا حالا فک کنم دو دقیقه بیشتر نشد حرف زدنمون....اونم روزی که من واااقعا بهش نیاز داشتم....همیشه همینطوره....یعنی من از بچگیم دیدیم که همیشه هممممه بد بیاری ها یه جا جمع میشن...تو یه روز....تنها خوبیش اینه که وقتی تو غروب اون روز به آسایش میرسی و خبری از حالت های طول روز در تو نیست احساس خوشبختیه بیشتری می کنی..... [ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ٦:۳٢ ب.ظ ] [ فیندیخ ]
|
![]() ![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||