دغدغه های یک دختر کاملا معمولی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب

جمعه ویلا و اطرافش خود خود خود بههششششت بوود....خیلی سبز...خیلی خوش آب و هوا و خیلی پر گل...واااقعا لذت بردم و به جرات می تونم بگم دو سه سالی جوون شدم...بعد از سیزده به در نشده بود که برم اون ورا...واسه همین خیلی بیشتر بهم مززه داد...یعنی به همه خوش گذشت و از همه بیشتر به پدر شازده...حالا قراره جمعه این هفته با همکارام بریم...کککلللی برنامه ریزی کردیم و تعدادمون یه عااااالمه ست...الهی که همه چی به خوبی و خوشی برگزار شه و یه عاااالمه بهمون خوش بگذره...

دیروز رفتم آرایشگاه که موهامو کوتاه کنم...کلللی نامرتب شده بود و کم و بیش هم موخوره داشت...خلاصه به آرایشگرم که فک کنم تو دنیا تنها کسیه که می تونه موهای منو خوشگل دربیاره گفتم که چی می خوام و اینکه قراره مراسم نامزدی داشته باشم و کوتاه نشه خیلی و اینها...البته ته دلم تهدید های شازده رو هم مرور کردم:دی...الققصصصه موهام یه خورده ای کوتاه شد...یعنی یه خورده بیشتر از اونی که می خواستم ولی عوضش خیلی مرتب شد...اولش که من دچار خطای دید شده بودم و فک میکردم موهام تا سر شونه هام رسیدن و یه عااااااالمه ترررسییییدم و کلللی به جون خانومه غر زدم که بعدش که متوجه اشتباهم شدم کللی عذاب وجدان گرفتم...حالا برای 26 ام واسه ابرو و رنگ مو ازش وقت گرفتم...خیلی خیلی هوس کردم موهام رو یه رنگی با تناژ نارنجی بذارم که روشن هم باشه...یه جورایی رنگ فعلی و تناژش خیلی خیلی خسته م کرده و می خوام یه قیافه ی جدید ترداشته باشم....راستی برای مراسم مهر ماه هم قرار آرایشگاهمو فیکس کردم با همین خانومه...کارش واااقعا بیسته و اغلب عروس هایی که میرن پیشش راضی وارد مراسمشون میشن...ازش قول گرفتم که لایت ترین آرایش و برام بکنه و تااااکید کردم که جوری آرایشم بکنه که انگاری اصلا آرایش ندارم ویه خوشگلی معصومانه واقعی داشته باشم...وقتی بهم گفت که جوری میک آپت میکنم که خوشگلیه خودت زیر یه خروار آرایش گم نشه خیلی خیلی خیالم راحت شد...گقت جوری آرایشت میکنم که انگاری النازمو دارم آرایش می کنم...این خانومه معروف ترین و بهترین آرایشگر اینجاست و سااااالهای ساااااله که اینجا بوده و از وقتی یه دختر بچه بودم موهامو کوتاه می کرده...از بین آرایشگر ها کارشو ازهممممه بیشتر می پسندم و بهش اطمینان دارم...ولی ولی از همین الان یه عااااااالمه برای 6 مهر استرس دارم که قراره چه شکلی بشم و اینها...فردا رو مرخصی گرفتم تا با مامانم بریم و چند تا مزونی که میشناسم سر بزنیم و کاراشونو ببینیم...می خوام که لباسم یششششششمی باشه....خیلی خیلی ساده و اصصلا هم کارشده نباشه...دلم می خواد بالا تنه ش تنگ تنگ تنگ باشه ودامنش پرنسسسی خوششششگل...موهامو هم می خوام ارکیده سفید کوچولووووو بزنم....خدایا خواهش می گنم تنهام نذار...نذار تو مراسم هام پر از حس های بد باشم و بمیرم از استرس اینکه الان چه شکلی به نظر میرسم...به خدا از همین الان یه عااااااااااالمه می ترسم...

راستی دیروز رفتیم خونه داییه شازده که برای نی نی شون مهمونی داده بودن...بیشتر شبیه موش بود تا بچه...خیلیییییییییییییییییییییییییییییی کوچولو بود ویه عااااالمه سبک...یه خورده که بغلش کردم کلی استرس گرفته بودم که وای الان یه طوریش میشه این بچه...از نوزاد بدم میاد کلا...واااای حالا این بغل من که بود همممه فامیل شازده می گفتن که آآآآآآخی چقققده بهت میاد و ایشالله بچه خودتون و اینها...منو میگی حالت تهوع گرفته بودم و می خواستم بالا بیارم و تاکیدا گفتم که ایشالله 7-8 سال دیگه...البته اون بیچاره ها منظورشون این نبود که همون بعد از ازدواج ما بچه دار شیم که...من خودم بدم میاد ازاین حرفها و دلم نمی خواد هیچچچچچ کسی در این مورد نظری بده یا آرزویی بکنه...تازه شم اصصصلا زیر 31 سالگی از بچه داشتن خوشم نمیاد و احساس می کنم مزاحمه و هممممه فیزیکمو به هم میزنه و منو از لذت بردن از چیزایی که حقمه محروم میکنه....چه می دونم والللله.....

دغدغه های این روزهای یه دختر کاملا معمولی دغدغه چند ماه دیگه شه...دغدغه پرفکت بودن تو مراسمش...تنهاش نذارین و خوااااااه می کنم که براش انرژی مثبت بفرستین....

[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فیندیخ ]

خسته م...خیلی خیلی خیلی خسته م...نمی دونم دقیقا چطور شد که کار من یه دفعه اینقده تو بیمارستان زیاد شد...یعنی زیاد تر شد...امروز که ساعت کاری تا 1.15  بود و من آخریم مریضمو ساعت 1.10 راه انداختم...اصصصصصلا هیچ طوره امروز شبیه پنج شنبه ها نبود...نمی دونم واللله.....این روزها یه خورده هم هی درگیر میشم...مخصوصا با نرس هایی که تو بخش هستن...با نرس های درمانگاه نه که اونها خیلی اخلاقشون خوبه...حالا جریانش مفصله فقط همینو بگم که ته تهش به قول شازده با نرس های بخش نباید مستقیما درگیر شد...باید با مسئولشون یا با مدیری سوپروایزری مترونی چیزی مطرح کنی که برن گوش طرفو بکشن و خودش که میگه من هر نرسی رو که بخواد پررو بازی دربیاره یه عاااااااالمه براش اردر میذارم که تا خود صبح مجبور بشه از بالا سر مریض جم نخوره...مثلا وقتی شیفته شبه اردر میذارم که هر نیم ساعت یه بار علائم حیاتی کللللل مریض های بخش رو چک کنه و تو پرونده درج کنه...که حتی اگه بخواد زرنگ بازی دربیاره و چک هم نکنه نوشتن این همه اطلاعات یه عالمه ازش وقت و انرژی بگیره و یاد بگیره که از این به بعد چجوری رفتار کنه....

فک کنم شنبه بود که با شازده تصمیم گرفتیم که اخر هفته بریم تهران واسه نمایشگاه کتاب...قرار شد من امروز ظهر برم و شازده هم کشیکشو دو در کنه و با آخرین پرواز بیاد...و فردا هم تا ظهر بریم نمایشگاه و عصر فلان جا بریم و نمی دونم بعدم جمعه شب شازده با آخرین پرواز برگرده و شنبه صبح هم من با اولین پرواز و خلاصه از این برنامه ریزی ها...وااای واقعا یهویی شده بود و من اینقده ذوق کرده بود که خدا میدونه...حالا یه روز قبل این تصمیم فکر اینکه سه هفته دیگه قراره شازده رو ببینم برام عادی بود و یه عالمه مشغول کارای خودم بودماااا....ولی وقتی این تصمیم و گرفتیم دیگه احساس می کردم که حتی تا آخر هفته هم نمی تونم تحمل کنم...دیگه خلاصه بلیطمو اوکی کردم...دوشنبه یه عاااااااالمه کار کردم و خیلی خیلی هم حالم بد بود و آخرای ساعت کاریم دیگه داشتم از دل درد هلاک میشدم...هی قلقلکم اومد مرخصی ساعتی بگیرم...ولی بی خیال شدم و خلاااصه اومدم خونه و یه عالمه خوابیدم و بعدش شازده زنگ زد و حرف زدیم و گفت که دارم میرم بلیط بگیرم و خلاصه این حرفا...که نیم ساعت بعدش زنگ زد و گفت که نه برای آخرین پرواز پنج شنبه و نه برای اولین پرواز جمعه هیچ هواپیمایی هیچچچچچ جایی نداشته...خلاصه اینطوری شد که برنامه مون کنسل شد و الان که من اینجا نشستم و یه باد بی شعورلعنتییییییییییییییه که خدا می دونه و طبیعتا تو طبقه پنجم هم شدیدتر احساس میشه...و خب دل آدم هزار بار بیشتر میگیره....از اینکه خیلی وقتها مجبوره تن به هرررررررررر چیزی بده....

فردا قراره بریم ویلا و مهمون هم داریم..مامان و بابای شازده...کاخال هم که کشیکه و نمیاد...راستی سه شنبه هم رفته بودم خونه شازده اینها...یه دسته گللللل خوششششششگل ناااااااااااااز خریدم...زنبق شیری و بنفش با یه عالمه عروس و تورو خلاصه خیلی قشنگ بود و خودم که دوسش داشتم و خیلی هم ازش استقبال شد اونجا...خوش گذشت و شب خوبی بود...البته پدر شازده نظ.ام پزش.کی یه جلسه ای داشت و یه خورده دیر اومد...البته دیر از نظر خودشون...آخه یه چیز بامززه ای که هست اینه که بابای شازده عادت داره ساعت 8 شب بیاد خونه و عوضش صبح ساعت 7 بره مطب و خلاصه ساعت های غذا خوردن و مهمونی رفتن و مهمونی دادنشون خیلیییییی زیاد با ما فرق میکنه...بابای من عادت داره ساعت 10 صبح بره و شبها هم 11-11.30بیاد خونه...این شکلیه که ساعت های غذا خوردنمون هم فرق میکنه...مثلا اون اوایل شازده وقتی میگفت ساعت 1 نهار خورده من شاااااخ درمیاوردم...ولی الان دیگه عادت کردم:دییییی.....اونها هم عادت کردن....مثلا من عادت کردم که وقتی منو برای شام دعوت میکنن دیگه بهتره قبل از ساعت 8 اونجا باشم(برعکس قبلا ها که واسه شام ساعت 9.30 می رفتم) و اونها هم عادت کردم که زود تر از ساعت 8.45 منتظر من نباشن:دیییییی....

راستی امروز رو برد آی سی یو اعلامیه مربوط به اهدای عضو رو دیدم که هر کی می خواد باید بره پیش سوپروایزر...دیگه چون تو کلینیک مریض هام منتظر بودن نشد که برم...حتما شنبه میرم دنبال کاراش...قبلا اینترنتی عضو شده بودم ولی فک کنم یه مشکلی داشته که ثبت نشده بوده...حالا ببینم چی میشششششه....

دیگه اینکه اینجوووریااااااااااااااا.....به خدا خیلی خیلی خسته م...

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ فیندیخ ]

داریم حرف میزنیم و یه عالمه برنامه ریزی میکنیم برای اولین عروسیی که باهم دیگه دعوت داریم...به صورت همسری های رسمی و قانونی....من که تو فکرشم برای مراسم آخر شبشون برم یه لباس بخرم...برای مراسم خانوما لباس خوشگ دارم...ولی برای مراسم مختلطشون می خوام یه لباس فوق العاده خوشگل که خب یه خورده هم ‍پوشیده باشه ب‍پوشم...خدا رو هزاران بار شکر که شازده با این قضیه مشکلی نداره البته...خودم زیاد دوست ندارم که لباسایی که واسه مراسم های اینجوری می ‍پوشم خیلی تو چشم باشه....مخصوصا برای مراسم های شهر خودمون یه خورده مقیدم راستش...به هر حال شهر نسبتا کوچیکی داریم و همممه هم هم دیگه رو میشناسن...ولی دلم می خواد لباسم یه چیز تک باشه و کللللللل مراسم دومادیه بهترین دوست شازده رو فقط برقصیم و حتی یه لحظه هم نشینیم....شازده هم که مثه همه مردها خیالش راحته...لباس های آقایون معمولا اونها رو تو زحمت نمیندازه...فقط دو دله که لباس خیلی رسمی بپوشه یا یه ریزه اسپورت تر...بین کت و شلوار و تک کت دو دله یعنی...خلاصه تصمیم میگیریم که تک کت طوسیشو بپوشه با شلوار مشکی و ‍پیرهن سفید....لباساش از تو کمد لباس خونه من آویزونه(هیچچچ کسی جز شازده اجازه نداره از تو کمد لباس من لباسی آویزون کنه وگرنه با من طرفه:دی) و چون خودش قراره همون روز عروسی برسه ازم می خواد که پیرهن و شلوارشو ببرم خشکشویی...خدافظی که می کنیم میرم سروقت کمدم...دقیقا میددونم که جای لباس شازده کجاست....میارمش جلو و زیپ کاورشو که میدم بالا یه دفعههههههههههههههههههههههههه واااقعا سور‍پرایز میشم....دقیقا دقیقا بوی تن شازده وقتی که بغ.لم میکنه تو دماغم می پیچه...یه بویی مخلوط عطر تام فورد شازده با بوی واقعیه واقعیه خودش....اونقد کتشو بو میکنم که احساس میکنم دیگه بوش تموم شده....و یه لحظه استرس میگیرم که نکنه واقعا تموم شه و واسه روزهای بعد نمونه که من این گنج رو جدیدا کشف کردم....و به این فکر میکنم که بوی ادکلن گوچیه شازده که مدت هاست روی میز آرایش اتاق خوابم جا خوش کرده و هی بوش میکنم و میزنم به مچ دستم اینقده آرومم نمی کنه...شاید چون خیلی خیلی نابه و با بوی تن شازده قاطی نشده...اگرچه اونم برام پر از حس های خوبه که وقتی بوش میکنم یاد اون بعد از ظهر فوق العاده هیجان انگیز خوش رنگ دلچسب تو اتاق بنفشم می افتم و یاد اولین فر.نچ کی.س مون...و اون لحظه شیرین فوق العاده عمیق که اطمینانم برای جواب بله ای که می خواستم به شازده بدم قطعیه قطعی شد...بدون حتی یه اپسیلون شک و تردید...و ایمان دارم که این لحظه برای هر دختری لحظه خیلی خیلی بزرگیه...

نکته ۱)خیلی می ترسیدم که این حس ها و دوست داشتن ها رو دیگه تو دلم احساس نکنم....

نکته ۲)روز اول بیمارستان بعد از یه هفته استراحت هم خیلی حال داد و هم خیلی خسته م کرد و من مدام تو یه چرخه معیوب درمانگاه-بخش-آی سی یو گیر افتاده بودم و کارای یه هفته ریخته بود و سرم و به جرات تمام می تونم بگم که نان استا‍پ مریض دیدم...ولی حسسسس خیلی خوبی از مفید بودن دوباره بهم دست داد....

نکته ۳)الهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی که لباسی که می خوام ‍پیدا کنم...

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ فیندیخ ]

آقا جون ما یه اشتباهی کردیم و دیروز این دسرو درست کردیم و بسی با استقبال روبرو شدیم...البته متاسفانه نقطه ضعف همیشگیم کار دستم داد و دسر اونجوری خیلی خوب و خوشگل از قالب درنیومد...واسه همین مجبور شدم به صورت تیکه تیکه شده سروش کنم...و آخرشم حرف حرف مامانم شد...و عکس هم نتونستم بگیرم ازش...ولی الهی که این کار و نمی کردم...آخه شنگول و پسر سیاهه قراره برن مکه آخر خرداد ماه...بعدش اواسط تیر ماه که برگشتن می خوان یه مهمونی داشته باشن...حالا خوبه دیروز شنگول خانوووم یه عالمه ایراد های بی اساس به دسر من گرفتناااااااا ولی با این وجود امروز مامان خانم جان نه گذاشتن و نه برداشتن و بدووون اینکه قبلش یه مشورتی با من کرده باشن گفتن که آآآآآآآره دسر های مهمونیتون هم با فندق...منو بگوووو کارد میزدی خونم در نمی اومد...به چند دلیل...اولا که من تا حالا واسه 120 نفر اینها که دسر درست نکردم....فوق فوقش واسه 10-15 نفر درست کردم...اونم نه برای مهمونیه رسمی...برای جمع های کوچولو....تازه شم این خواهر من در کنار تمام حسن هایی که داره یه ایرادی که داره و اونم اینه که هرررررررر کاری هم براش بکنی ها آخرش یه ایرادی پیدا می کنه...مثلا آدم یه عااالمه هم به خودش رسیده باشه و تیپ زده باشه و چیتان پیتان کرده باشه باااازم می گرده یه نقطه ضعفی ازت پیدا می کنه...حالا فک کن مسئولیت یه بخش از مهمونیه همچین آدمی رو بدن دست تو...از اون گذشته من اصصصصصلا خوشم نمیاد واسه این همه آدم دسر درست کنم...مگه من آشپزم؟؟؟ اینننقده بدم میاد از این کارر..اصلا حس بدی بهم دست میده و احساس می کنم ازم بیگاری کشیده شده...اصلا شاید شازده هم خوشش نیاد(حالا طفلی شازده که حرفی نزده:دی)...و از همممممممممممممه مهم تر اون تاریخ ها حول و حوش امتحان ارتقای شازده ست...اصلا شاید من بخوام نزدیکای امتحان شازده برم پیشش که تنها نباشه خوووو....حالا باید بگردم یه بهونه ای چیزی جور کنم...بااز شکر خدا عصر با مامانم تنهام..قشنگ وقت دارم که باهاش دعوا کنم....

یه چیز دیگه هم هست...مامان و بابام تصمیم دارن واسه اون تعطیلات رح.لت ام.ام برن ترکیه...منم بدجوووووووووووووووووور قلقلکم اومده که باهاشون برم...مامانم اینها که میگن هر طور خودت دوست داری و مطمئنممممممم که شازده اپسیلون مشکلی با این قضیه نداره و تازه خیلی هم خوشحال میشه که من برم و بهم خوش بگذره...بعدش امروز که اینو میگم شنگول میگه که نهههههههههههههههههههههه تو نمیشه برییی.....چرااااا آیاااا؟؟؟؟؟؟استدلالش اینه که ممکنه شازده ناراحت شه و تو امانتی و این حرفااا...واااقعا این خواهر من گاهی یه حرفایی میزنه که من شک میکنم که این بشر پزشک مم.لک.ت باشه...شوهر من خودش با این قضیه مشکلی نداره...من خودم یه آدم مستقلم...تااازه شم شکر خدا شازده مسافرت ندیده و اینها نیست که من برم مسافرت حسودی بکنه بهم...وقتی شازده نمی تونه بیاد دلیل نمیشه که منم نرم...وقتی شازده کر.مان ه براش چه فرقی میکنه من تو شهر خودمون باشم یا برم مسافرت آیا؟؟؟؟؟آره اگه شرایط شازده یه جوری بود که میتونستیم باهم بریم یا حتی من برم پیشش بتونه نره بیمارستان و باهم بگردیم صدددد در صددددد و بدون هیچ شکی حتما می رفتم پیشش...ولی شازده از اول خرداد از روتیشن انتقال پیدا میکنه به بخششون و هرر رووز از صبح تا عصر فیکس اتاق عمله....یعنی عملا فک کنم سه ماه تموم وقت سر خاروندن هم نداشته باشه...وقتی اینو میگم شنگول میگه که خببببب دیگگگگههههه...وقتهایی که پسر سیاهه عمل داره من اصلا از خونه نمی تونم برم بیرون ایننقده که استرس دارم...اه اه اه....بابا اصصلا کی گفته که همه باید مثه هم باشن؟؟تاازه با اون همه عملی که شازده داره من اگه قرار باشه از خونه نرم بیرون باید تو خونه فسیل شم که....اینقده بدم میاد مه هی خدشو با من مقایسه میکنه...ما اپپپپپپسیلون سنخیتی باهم نداریم....نه تو لباس پوشیدن...نه تو حرف زدن...نه تو رفتار...نه تو همسر داری...و نه تو هیچچچچچ چیز دیگه...و بنابر این مقایسه اصصصصصلا معنی نداره...کلی هم اختلاف سنی داریم...خیلی مسخره ست که تو همه چی میخواد با من رقابت کنه...خیلی خیلی مسخره ست...و تازه به خودش اجازه بده که به من ایراد هم بگیره....و از شانس بد من مامان اینها هممیشه خدا طرف اونو میگیرن...و چون هی از من خواستن که پیش پسر سیاهه جوابشو ندم مجبورم در مقابل حرفاش بیشتر سکوت کنم...اونم میدونه و حرفاشو در حضور پسر سیاهه بهم میزنه....و وااااقعا حرص می خورم...دختر خوبیه ها به خدا ولی با خیلی خیلی باهم فرق داریم و اغلب وقتها تحمل کاراش برای من خیلی سخته و خدا شاااااااهده که زمان مجردیم یکی از استرس هام این بود که یه روزی نا خواسته با کسی ازدواج کنم که اخلاقاش لنگه شنگول باشه....:دی....

راستی طفلی پروفسور کاخال دیسک کمرش عود کرده دوباره...دیگه چند روز پیش ها کشیک بوده و تو بخش یه دفعه دردش می گیره و اورژرانسی میفرستنش ام آر آی...و خلاصه می بینن که اصصصصصلا اوضاش خوب نیست و تازه یکی از استاد هاش بهش گفته بوده که آب دستته بذار زمین برو عمل کن...الهی بمیرم شازده اینقده اون روزی غصه می خورد که خدا میدونه...اخه این دو تا داداش وااااااااااااااااااااقعا باهم دوستن و شازده بارها به من گفته که قبل از اینکه قضیه ما با هم جدی بشه بهترین و نزدیک ترین دوستش همین پروفسور کاخال بوده...خلاصه پسر سیاهه هم لطف کرد و ام آر آی شو دید و گفت که وضعیتت وخیمه ولی فعلا عمل نمی خواد ولی خیلی خیلی باید مراقب باشی...فک کن یه پسر 23 ساله دیسک کمر داشته باشه...البته مامان شازده هم دیسک کمر داره و بابای شازده هم دیسک گردن داره که البته یه خورده به خاطر پوزیشنش حین کاره...یعنی من خودمو میکشم که شازده هی مراقب باشه و هی ازش خواهش میکنم که حداقل تو عمل های سر پایی تو کلینیک پوزینشو درست کنه و خیلی خیلی رو مریض خم نشه...

دیگه دیگه اینکه مرخصی یک هفته ای منم داره تموم میشه و از شنبه میرم سر کار...البته تا یک هفته با ماسک...آآآآخ که دلم واسه بیمارستانمون و همکارام یه ذرهههههههههه شدههههههههههههههههههههههههههه

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ فیندیخ ]

امروز یه عالمه خانوم شدم برای خودم...واحدمو تمیز کردم...ابروهامو مرتب کردم...کلی کتاب خوندم...دسر شیشه های رنگی درست کردم...دوش گرفتم و الانم اینجا نشستم با حوله و منتظرم نم موهام یه ریزه کم شه تا برم براشینگ کنم...امروز شنگول جان جان(خواهرم) همراه با پسر سیاهه میان اینجا...یعنی الان تو راهن...فک کنم خوش بگذره ایشالله...طفلی خواهرم امتحانشو اونقدی که دلش می خواسته خوب نداده و خیلی خیلی غصه می خوره این روزها...کاشکی بتونم یه ریزه از دلش دربیارم....

حموم واحد خودم یه مشکلی پیدا کرده که آبش گرم نمیشه...واسه همین رفتم تو واحد مامان اینها دوش گرفتم و وقتی اومدم بیرون دیدم یه اتفاق فجیع افتاده...آخه صبح که داشتم دسر و درست می کردم مامان گفت تو دو تا ظرف بریز و امتحان کنیم ببینیم این دسر رو درسته بذاریم رو میز قشنگتره یا تیکه تیکه کنیم...حالا هیییییی من خودمو کشتم که عزززیززززز من اگه من رفتم کلاس دسر درسته ش قشنگ تره...اصلا دروغ چرا؟؟؟؟این دسر کللا خیلی مزه فوق العاده ای نداره و نقطه قوتش به خوشگلی شه که باعث میشه سفره ناز و رنگی رنگی بشه...ولی دیگه حرف مامانمو زمین ننداختم و دو تا ظرف درست کردم...یکی توی یه قالب فلزی که درسته بذاریم و اون یکی توی تفلون نازک که تیکه تیکه کنیم...بعدم با خیال راحت کارای دیگه مو انجام دادم و رفتم پایین که دوش بگیرم...آقااااااااااااا چشمتون روز بد نبینه از حموم که اومدم بیرون همونجوری که با حوله واسه خودم رژه می رفتم و سر به سر کودک جانم میذاشتم گفتم یه سر برم آشپزخونه...پامو که اون تو گذاشتم از دیدن صحنه ی جلوی چشم کففففففم بریییییییید....مامان جان جان جان جان خواسته بود دسر توی ظرف تفلون رو از قالب دربیاره و خودش تیکه تیکه کنه که چون اصولا اهل ظریف کاری نیست قشنگ دسره از وسط شیکسته بود و مامان جان هم معطل نکرده و کلللللللل دسر رو(که شامل تیکه های ژله و اون مواد پایه ای که بی نهایت به گرمای مستقیم حساسن)گذاشته بود رو شعله گاز و وقتی من سر رسیدم دیدم که اونقد گرما داده که ژله ها حل شدن تو مواد پایه و مواد پایه ای از رنگ سفید به رنگ توله سگی(:دی) دراومده و بنده بی تقصیر مچ مامانم رو در حالی که مواد دااااااااااااغ خراب شده فوق الذکر رو داشت می ریخت تو اون یکی قالب فلزیه که تو یخچاله گرفتم....البته با یه جیغ بنفش که:آآآآآآآآآنااااااااااااااااااااااا خاااانییییییییییییییییییییییییییییییمممممممممم:دی

اصلا این مامان من خیلی موجود باحال و عجیبیه...خیلی شیطونه و بی نهایت خوش شانس...همه دسر هاش من در آوردیه و معمولا حدس میزنه که چیو باید با چی مخلوط کنه و از شانس خوبش هممیشه خدا دسر هاش معرکه میشه...البته من که این دفعه نذاشتم این کار رو با دسر نازنین من بکنه...چون دسر من گناه داشت و کاااملا طبق اصول آماده شده بود...حالا ایشالله اگه دسرم از دست مامانم سالم موند و قشنگ و خوشگل از تو قالب دراومد حتتما عکسشو اینجا میذارم....

راستی ایشالله از هفته دیگه که کبودی های صورتم که خوب خوب شد می خوام ادامه ایروبیکمو برم...تابستون می رفتم و فوق آلعاده واسه روحیه و تناسب اندام خوووب بود..ولی خب هوا که سرد میشه اصولا همه فعالیت های اینجوری به فراموشی سپرده میشه...همکارام هم بهم سپردن که هر وقت خواستم برم بهشون بگم...معمولا کلاس ها یک روز درمیونه دیگه...اون روزهای بدون ایروبیک رو هم همین پیاده رویه گللللل من گلییییمو ادامه میدم و جمعه ها هم که پیاده روی دور دریاچه شو.را.بیل که با مامانم یا تنهایی میرم و از هفته دیگه قراره همکارام هم اضافه شن...کلللا خوشم میاد تو زندگیم خیلی وقتها شروع کننده برنامه های اینجوری تو گروه های دوستیم بودم...هم خودم پایه پیدا می کنم و هم اونها همیشه به جونم دعا می کنن...یعنی عاااااشق بهار و تابستونم...اوج سر زندگی و شادی من و برنامه های این شکلیه...و همیشه تو این دو تا فصل اینقققده انرژی دارم که خیلی خیلی بیشتر از همیشه و فصل های دیگه واسه خودم وقت و انرژی بذارم....زنده بااااااااااااااد

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فیندیخ ]

چند روزی بود که انگاری یه چیز خیلی خیلی خیلی بزرگ راه گلومو بسته بود...چند روزی بود که وقتی تنها میشدم به هر بهانه ای اشکام میریخت رو گونه هام....چند روزی بود که خسته بودم و خیلی خیلی درمونده....ومدام فک می کردم و نقشه می کشیدم...از یکی دو روز قبل اونکه بیام پست 146 و بذارم...چند روزی بود که زنگ شماره شازده که میومد هیچ عجله ای برای پیدا کردن گوشیم نداشتم....هیچ عجله ای برای جواب دادن به مسج نداشتم....هیچ علاقه ای به شنیدن نداشتم....هیچ علاقه ای به گفتن نداشتم....اگرچه چند روز اخیر بهتر شده بودم ولی بازم....ولی انگاری یه چیزی تو دلم مرده بود...انگاری یه باد سردی تو دلم هی می گرفت...همینجوری بود و من هر روز داشتم بیشتر می ترسیدم و از رابطه مون و آینده مون نگران تر می شدم...

تا اینکه دیشب که شازده کلینیک بود و وسط دو تا جراحی بهم زنگ زد و یکی دو تا جمله همینجوری که هیچ ارتباطی هم به بحث های اخیرنداشت گفت و خداحافظی کردیم و بععددش یه دفعه من تصمیم گرفتم که همممه حرفامو به شازده بگم...که به قول صدف نگفتن و تو داری همه چیزو بدتر می کنه....خلاصه از ساعت 10 که شازده رسیده بود خونه تا ساعت 12 خیلی خیلی حرفای جدی زدیم...البته بماند که بارها و  بارها من گریه م گرفت....شازده طفلک چیزی نمی گفتااااا....من خودم وسط گفتن حرفام یه دفعه گریه م می گرفت...اصلا هممممه غصه ها و دلخوری های اخیر انگاری اشک شده بود و حرفهای بریده بریده....که حتی بعضی جاها شازده ازم می خواست دوباره بگم چون متوجه نمی شد....حرفهایی که زدم و حرفایی که شنیدم منو به این نتیجه رسوند که یه طرفه به قاضی رفتم.....خیلی چیزای جدید یاد گرفتم....شازده هم خیلی حرفا زد...چیزایی که شاید خیلی هاشو من نمی دونستم...به قول خودش بحثی بود که پیش کشیده شده بود و باید تا آخر آخرش دنبال میشد...و واقعا دیدم شاید خیلی وقتها بیشتر دلخوری ها فقط سوئ تفاهم باشن....نه فقط تو رابطه من و شازده ها...تو تمام روابطی که تو دنیا هستن...و تو دل خودم به یه نتیجه ای رسیدم که تمام سعیمو بکنم که یه خورده حساسیتم و کم کنم....از بچگی همینطوری بودم....همیشه مامان و بابام اینو بهم گوشزد می کردن ولی گوش نمی دادم...ولی الان می بینم که چقققده لازم بوده....و این شاید یکی از بزرگترین و عملی ترین درس هایی باشه که تو این چندین ماه اخیر یاد گرفتم.....و همممه سعیمو می کنم که یادم بمونه...چون که حساس بودن اونم برای آدم تو داری مثه من وااااقعا می تونه برای خودم مخرب باشه و رابطه م رو با شازده روز به روز بدتر کنه....

خداحافظی که کردیم خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی آروم شده بودم...اصلا انگاری یه سنگ گنده رو از رو دلم برداشته باشن...خیلی راحت تر نفس می کشیدم و واااااقعا حالم خوب بود....یه عالمه برای اومدن شازده(که آخر ماه قراره بیاد) نقشه کشیدم و برنامه ریزی کردم و بعععد از مدت ها بدون هیچ فکر و هیچ دلخوری و غصه ای به راحتی و آرامش یه نوزاد کووچووولوووو خوابم برد...

خدایا شکرت....

[ ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ فیندیخ ]

۱)آخ آخ آخ که چقده دلم برای بیمارستان تنگ شده خدای بزرگ من....برای همون مریض هایی که سطح سواد و هوششون خیلی پایینه و باید هزار بار براشون تو ضیح بدی همه چیو...برای همون همکارایی که قیمت هر چیو که جدید می ‍پوشی ازت می پرسن یا در موردت رابطه ت با همسرت بهت ادوایس میدن..برای اون سری از همکارایی که می دونی پشت سرت صفحه می ذارن...حتی حتی حتی برای اون یه سری از نگهبان های حرا.صطی که وقتی از کنارشون رد میشی قشنگ از سر تا ‍پاتو رصد می کنن تا یه چیزی برای گیر دادن ‍و پرونده سازی برات پیدا کنن...البته هنوز دلتنگیم در حدی نیست که از استراحت تو خونه لذت نبرم...دیروز بعد از اینکه صبحونه خوردیم و بابا رفت سر کار یه خورده فیلم دیدم و بعدم تا ساعت ۱۲ خوابیدم ووقتی بیدار شدم و ساعت و نیگا کردم خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم که حسرت خواب به دلم نمونده...یعنی شازده زنگ زد و بیدارم کرد...یه خورده حرف زدیم و شازده رفت نهار بخوره و بره کلینیک....منم یه خورده خونه رو تمیز کردم و کلی ظرف شستم و واسه نهار کته درست کردم و قرار شد که جوجه کباب هم درست کنم و خلاصه طفلی بابام بعد از دو روز غذای گرم نخوردن یه غذایی بخوره...البته بماند که کته ش که شفته شفته شده بود و بی نمک...و جوجه کبابشم چون کودک کلاس داشت و رفت یونی مجبور شدم خودم ب‍پزم و علاوه بر دست و بالم کاملا جزغاله شد ونتیجه اینکه من و بابام ماست خیار خوردیم و مربای آلبالو:دی...و بعد دوباره گرفتم خوابیدم و بازم شازده زنگ زد و بیدار شدم و کلی حرفیدیم و اینها...کلی هم تی وی دیدم و بعدم دوباره تی وی و یه شام سر پایی و خواب....بازم خدا رو شکر که رفتن بابا کنسل شد و مامان هم ایشالله امروز میادش...البته اگه بلیط گیرش بیاد..وگرنه مطمءنا ما سه نفر یه طوریمون می شد زبونم لااااااااال.....

۲)وای یه کافی شا‍په هست که کنار یه پارک خیلی خوشگله و خیلی خوردنی های خوششششمزه سرو میکنه..البته یه ریزه با کافی شاپ های دیگه فرق میکنه و زیادی هم پرنوره..ولی خوش میگذره...صاحبشم یه ‍پسره خیلی خیلی توپوله خنده روءه که یه جورایی دوست کودک هم هست و هر وقت با کودک و دوستهای مشترکمون میریم اونجا کودک میره پشت پیشخوان و از همونجا برامون ادا درمیاره...صاحبه کافه هه تا عید که شازده رو ندیده بود ولی من و کودک و میشناخت...فک کنم ۲۸ اسفند بود که من و شازده و کودک و ‍پروفسور کاخال(داداش شازده) شام رفتیم بیرون به مناسبت قبولیه ‍پروفسور کاخال از امتحان ‍پره انترنی....اینکه چقده تو رستوران ادا درآوردیم و خندیدیم و ملت همینجوری مثه بی خانمان ها بهمون نگاه می کردن همه بماند...بعدش که رفتیم این کافه هه آقاهه با من و کودک سلام علیک کرد و به شازده و کاخال هم سلام داد..ولی از همون ‍پشت پیشخوان یه طور عجیب غریبی کاخال و نگاه نگاه می کرد...و اصصصلا چشم ازش بر نمیداشت...آقا خلاصه سفارش ها رو آورد و خودشو اومد سر میز ما و برگشت به کاخال گفت که من شما رو کجا دیدم و اینها....کاخال هم گفت یعنی شما منو یادتون نمیاد؟؟؟همیشه با دوستهام میومدم قبلا ها....که یهوووو آقاهه بر گشت گفت:توئی دکتررررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟چقده عوض شدی...قبلا ها ریش داشتی و موهاتو از ته میزدی و این صوبتا و خلاصه کللی باهم دوست شدن و کاخال شازده رو به آقاهه معرفی کرد...حالا از اون به بعد هر وقت با دوستام میرم اونجا برگشتنی آقاهه بهم میگه که:خانوم فلانی به دکتر سلام برسون....به شازده که میگم می خنده و میگه عزیزم حتما حتما منظورش کاخال ه نه من...حالا اینکه این قضیه چه ربطی به این پست داره اینه که هیچچچچچ ربطی....فقط دلم یه دفعه واسه اون کافی شاپه و جای همیشگیمون و با شازده اونجا رفتن تنگ شده(حالا نه که همیشه با شازده رفتم اونجا)ولی خب فعلا دو سه روزی خروج ممنوع هستم از خونه....

۳)دیگه دیگه دیگه اینکه شکر خدا و گوش شیطون کر یکی دو روزی هست که من و شازده ستیبل شدیم دوباره وتقریبا نه بحثی بوده و نه دلگیریی و نه دعوا و نه قهری...دوستهای عزیزم مرسی بابت راهنمایی هاتون...بی تعارف تو هر کامنت یه چیزی بود که کمکم کنه....مرسی بابت حرفای خوبتون...و از خدا می خوام که این دعوا های به این شدت خیلی خیلی خیلی کم تو زندگیمون اتفاق بیوفته و ترجیحا اصلا اتفاق نیوفته...ما اگه همو دوست نداشتیم خیلی خیلی با این چیزا می تونستیم راحت کنار بیایم...و اصصصصصصلا هم غصه نخوریم که باهم قهریم...ولی خب نمیشه...من دلم برای خندوندن های شازده تنگ میشه و اون دلش برای خندیدن های من...من دلم برای خستگی های اون تنگ میشه و اون دلش برای حرفای خستگی در کن من...ما هر دو مغروریم...شازده پسری نیست که هی بخواد منت کشی کنه و این از جهاتی خیلی خوبه...و نشون میده که شازده شخصیت مستقلی داره...البته خب طبیعیه که یه جاهایی هم این کارو بکنه...ولی معذرت خواهیه شازده همیشه با عمل بوده نه با حرف....شازده معمولا رک و رو راست برنمی گرده بگه من اشتباه کردم...ولی با عمل بهت ثابت می کنه که پشیمونه...درسته که عذرخواهی زبانیشم خیلی خیلی خوبه...ولی عملیش هم مهمه...حالا من هی دارم اینها رو میگم که ته ته تهش بگم که شازده همچنان و برای همیشه عشقولیه منه...قبلاها با هم بحثمون که میشد(منظورم اون اوایل اوایله) خیلی خیلی اذیت نمیشدم...نه عذاب وجدانی...نه ناراحتی یی...ولی الان چرا...در کنار دلخوری هام اونقده دلم براش تنگ میشه که خدا می دونه....و واقعا از خدا می خوام چشمشو به زندگی ما نبنده...و مراقبمون باشه و دوسمون داشته باشه و کمکمون کنه که همیشه هم دیگه رو دوست داشته باشیم....

[ ۱۳٩۱/٢/۳ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فیندیخ ]

یه چیزی خیلی خیلی عجیبه...روزایی که باید برم سر کار با گررررررریه از خواب بیدار میشم و تو دلم می گم که عیب نداره به زودی فلان روز مرخصی ام و می گیرم تا ظهر می خوابم...ولی نه دیروز و نه امروز نتونستم بعد از ساعت 7.15 بخوابم...اصلا انگاری تایمم تنظیم شده دیگه...هی سعی می کنم لحاف و بکشم سرم تا تاریک تر شه...و خودمو ریلکس کنم تا خوابم ببره..ولی انگار نه انگار...بیدار میشم ولباسمو عوض میکنم و صورت و دندونامو میشورم و میرم پایین پیش بابا و کودک...مامانم که رفته تهران...بابا هم آخر هفته میره...می مونیم من و وکودک جانم...و این هوای خوب...که خووووراک پیاده رویه...این هفته کلا آف هستم و فرصت دارم که یه عالمه استراحت کنم...ویه اپسیلونی خانوم خونه باشم و به جای اینکه برم با مریض ها سر و کله بزنم یا تو آی سی یو با 12 تا مریض افقی روبرو شم یه خورده از زن بودنم لذت ببرم...وای اون روزی تو آی سی یو یه مریضی جلوی چش من رسما خراب کاری کرد...آخه من داشتم تو برگه بالای سرش اردرشو می نوشتم..همین که خواستم مهرمو بزنم پای برگه یهو یه بوی خیلی خیلی وحشتناکی اومد...دلمم سوخت خیلی خیلی زیاد...دست خودش که نبود...ولی خب حالت تهوع خیلی خیلی بدی بهم دست داد و فقط استفراغ نکردم...و آبروم رفت پیش نرس های آی سی یو که این چیزا براشون کاملا عادیه...البته می دونم دو سه روز که بگذره دلم واسه همه چی بیمارستان تنگ میشه...ما ها آدم های تو خونه بمون نیستیم...اتفاقا دیروز به دکترم هم می گفتم...اونم تایید کرد و دقیقا باهام موافق بود...ازم می پرسید کی عروسی می کنید و این چیزا؟؟؟منم گفتم که اصلا معلوم نیست و اصلا ممکنه بذاریم برای بعد از دوره شازده که من نمی خوام اونجا برم و مطب نداشته باشم که بعدش وقتی 3 سال بعد برگردم اینجا ببینم هزار تا بی سواد تراز من اومدن و مریض هاشونو جمع کردم و اون موقع تازه من با ۲۸ سال سن مجبورم از صفر شروع کنم...واقعا خیلی دردناکه ها...بابا هم یه قول هایی بهم داده...تو ساختمان ‍پزشکانی که قراره همگی اساس کشی کنیم اونجا(:دی) مطب من و بابا دقیقا کنار همه...که اگه به موقع بتونم دست به کار شم می تونم ‍پایه ی کاریمو خوب بریزم...معلومه مریض های یه متخصص داخلی اغلب دیابتیک و ‍پرفشاری خون و مشکلات گوارشی و اینها هست و طبیعیه که اینها اغلب در کنار دارو درمانی به رژیم غذایی هم نیاز دارن دیگه...اصلا همین الانشم اتاق من تو کلینیک یه ‍پوزیشنی داره که دو طرفش دو تا اتاق دیگه هست...که به صورت چرخشی تو هر کدوم دو تا دکتر مریض ویزیت می نن...که دو تا شون متخصص داخلی و دو تا شون فوق تخصص غدد هستن و اغلب مریض های منو اونها ارجاع میدن بهم...اینها همه مستلزم اینه که قید زندگی کردن با شازده رو تا قبل از تموم شدن دوره ش بزنم که بازم دو دلم...حالا بازم خیلی هنوز فرصت دارم که بررسی کنم...یه خورده کمتر از یه سال وقت دارم که بهش فکر کنم....تازه می تونم آزمایشی یه مدت کار کنم تا ببینم چطوری هاست....نمی خوام فقط از رو احساساتم تصمیم بگیرم که بعدا ها پشیمون شم...

دیگه اینکه زندگی همچنان جاری ست....

[ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ فیندیخ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یه روزی از روزهای خوب خدا فیندیخ ۲۴ ساله و شازده ۲۵ ساله تصمیم گرفتن که مال هم باشن...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed



فروش بک لینکطراحی سایتعکس